(هفتده)
شب که شد ناجیه را بردم توی اطاقِ خودم با هم خوابیديم. اولش قصه گفتیم، بعدش با هم بازی کرديم، نمىدانم
چهجوری خواب امبرد. خواب که رفتم دیدم انگار کاروانِ غازی از سجستان آمده صدها دختر و زنِ اسيرشدۀ مجوسی را آورده دارُالخِلافَه سهمِ خُمسِ حاجی خلیفه که حجت الحجج است، و همگی بند بر دست و پا دارند و نیمه برهنهاند، همه جای تنشان پیدا است. مىبینم انگار یک دختری به زیبائی همچون غنچۀ نوشکفتۀ وَرد و به بالا همچون سروِ سهی در میان آنها فریاد مىزند که «پيروز بادا هورمَزد»، و زنها و دخترهای دیگر که بندهای دست و پاهایشان به هم بسته است و همهشان به هم بسته شدهاند که نگریزند با فریادِ او همصدا مىگویند «پيروز بادا هورمَزد». مىبینم که حاجی خلیفه از غلامش هرمزان که غازیها او را از مجوسآباد آورده غلام کردهاند مىپرسد: «اینها دارند دشنام مىدهند؟» ترجمان برای هرمزان ترجمه مىکند. هرمزان مىگوید: «نه، اینها دارند به زبانِ خودشان الله اکبر مىگویند». ترجمان برای حاجی خلیفه ترجمه مىکند. حاجی خلیفه با شنیدنِ اين سخن شاد مىشود و به هرمزان مىگوید: «بنگر که دين حق چه زود توی دلِ اين مجوسزادهها رخنه کرده؟» ترجمان برای هرمزان ترجمه مىکند. انگار مىشنوم که هرمزان توی دلش به حاجی خلیفه مىخندد و توی دلش مىگوید: «اینها دارند مىگویند که هورمَزد خدای ما است و بر خدای شما که دیو است پيروز خواهد شد». بعد مىبینم که انگار حاجآقا امیر مىآید پیش حاجی خلیفه و از او خواهش مىکند که «اين دختر که اینگونه به زبانِ خودش تکبير مىگوید و زنها و دخترها را به تکبيرگفتن واداشته است به من ببخش». حاجی خلیفه دخترک را بهاو میبخشد و حاجآقا امیر بندِ دخترک را از بندهای بقیه جدا مىکند و دستِ دخترک را مىگيرد عبایش را برسرِ او مىاندازد برهنگیش را مىپوشانَد و با خودش مىبَرَد. و مىبینم که انگار دخترک خندهزنان و غُرّان نعره مىزند که «من شيربانوی سجستانم، پيروز بادا هورمَزد، نابود بادا دیو، دور بادا دست ددان بیابانى از تنِ من». و حاجآقا امیر که نمىداند او چه مىگوید گمان مىکند که نعرۀ او نعرۀ تکبير است، توی دلش شاد است که اين دختر دارد به زبان خودش ابراز شادی مىکند که به دين حق درآورده شده و قرار است «ما مَلَکَت اَيمانُکم» بشود برای خاندانِ طاهرین، و سُرّیّه بشود برای فرزند خاندان طاهرین. و انگار شنیدم که یک مردِ عربِ پابرهنهای که چهارگیسوی بافتهاش پر از گرد و خاکِ بیابان و همچون شاخهای گوزن ایستاده است از یکجای دوری در یک بیابانى به آوازِ نکرۀ عربى دارد مىخوانَد: «وَقَذَفَ فِي قُلوبِهِم الرُّعبَ، فَرِیقاً تَقتُلونَ وَتَأسِرونَ فَرِیقاً. وَاَورَثَکم أَرضَهُم وَدِیارَهُم وَاَموالَهُم وَاَرضاً لَم تَطَئوها وَکانَ الله عَلٰی کلّ شَیءٍ قَدِيراً».
باز دیدم که انگار لشکر غازی از غزوه برگشته و غازیها صدها دختر و زنِ مَجوسی را که از ری و نیشابور و مرو و هرات و بلخ و سجستان و آذربایجان و فارس و همدان و جاهای دیگر برای خشنودیِ خدایشان از خانههای مجوسانِ بىدين بيرون کشیدهاند و آوردهاند اینجا توی بازار نَخّاسان که حراج کنند، و دلالهای عرب دارند به عربى مثل اذان گفتن بانگ مىزنند: «جاریه بلخیه، جاریه مَروِیّه، جاریه رازیه، جاریه خوارزمیه، جاریه شيرازیه، جاریه اصفهانیه، جاریه تبریزیه، جاریه همدانیه، جاریه سمرقندیه، جاریه شوشتریه، جاریه اهوازیه!»
انگار غازیها همهجای دارالمجوس را جاروب کرده بودند و هرچه دختر توی خانههای مجوسانِ گبرِ بىدين بوده را جمع کرده بودند آورده بودند در بازار نَخّاسان ایستانده بودند و داشتند حراج شانمىکردند تا مؤمنين بخرندشان ببرندشان مسلمان شانکنند تا فرداروز محشر همراه صاحبانِ مؤمنشان به بهشت بروند و کیف بکنند. و انگار دیدم که نرجس و سوسن و سَمانَه و نجمه در میانِ آن دخترها و زنها بودند، همان نرجس و سوسن و سَمانَه و نجمه که «ما مَلَکَت اَيمانُکم» بودند سُرِّیّه بودند برای حضرتِ والدم.
دیدم انگار نرجس و سوسن و سَمانَه و نجمه را ایستاندهاند لختِ مادرزاد، مثل من که توی اطاقم برابر آقازاده لختِ مادرزاد شده بودم و دستهايم مىرفت آن گُلَهمیخ را بگيرد. مثل من و ناجیه که توی اطاقِ من لخت مادرزاد شده بوديم.
دیدم انگار مشتری مىآید به نرجس که لختِ مادرزاد روی جهازِ شتر ایستاده است نگاهی مىاندازد، به دَفّتَينش مىنگرد که هنوز سبیلش سبز نشده، و دستى مىکشد روی دَفّتَينش که هنوز گوشت نیاورده، و کفِ دستش را تِلَشک مىزند روی دَفّتَينش، و دست مىکشد روی سینۀ نرجس که هنوز فَرخَتَینش برنیامده، و به عربى به دلال مىگوید: «اين به چند؟» دلال به عربى مىگوید: «اين شاهزاده است پدرِ ملعونش شاه مَرو بوده، دست نخورده است به یک مادیان». مشتری مىرود پشتِ سرِ نرجس و دست مىکند لای شکاف قَمَرَینش و توی مشتش مىگيرد و مىگوید: «اینرا به یک مادیان نمىخرم». دلال بهعربى مىگوید: «بیشتر نگاه اشکن». مردِ عرب دست مىگذارد روی کمرِ نرجس و نرجس را خم مىکند قَمَرَين نرجس را از هم باز مىکند و مىنگرد توی مضیقش، و به عربى مىگوید: «به یک مادیان نمىارزد، بچه است دوسال دیگر هم نمىشود کردش».
مىبینم که نرجس دارد به زور لبخند مىزند که دلال نزندش، ولى توی دلش مىگرید مىموید، و بعد از هربار موئیدن ناله مىکند و سرش را به آسمان مىکند، و انگار دلم مىشنود که نرجس دارد توی دلش استغاثه مىکند به آن خدائی که مال مجوسها است مال پدرش است همان پدر که غاریها او را کشتهاند و مال و زن و بچههایش را غنیمت کردهاند. مىبینم که نرجس دارد توی دلش مویه مىکند و انگار دلم مىشنود که دارد استغاثه مىکند به همان خدای مجوسها که هیچگاه حکمِ جهاد با کافران و کنیزکردنِ زن و دختر کسی را به کسی نداده بوده، کسی هم به نمایندگی از خودش نفرستاده بوده تا مردم را مرید کند و هرچه دلش خواست فتوا بدهد و مریدانش بى پرسوجو به خاطرِ خشنودیِ او اجرا کنند.
مىبینم که مردِ عرب با کفِ دستش تِلَشکی مىزند روی قَمَرَين نرجس و به دلال مىگوید: «من اين را نمىخواهم». و میبینم که انگار نرجس از دردِ تِلَشکِ او توی دلش میگرید ولى از ترس نَخّاس که بزندش لبهایش را میخنداند. بعدش دلال دستش را به سَمانَه دراز مىکند و او را به مشتری نشان مىدهد و مىگوید: «اگر بزرگترش را مىخواهی آن دَفّتَين را مىبینى که مثل کماچ است؟ آن فَرخَتَين را مىبینى که هریکیش دو مشتِ تو را پر مىکند؟ اگر دست به نقد مىخواهی آن را بردار ببر، اصفهانیه است، اشرافزاده بوده، به دوتا قاطر مىفروشم، اگر مىخواهی امتحان اشکنى برو پشت آن شترِ زرد که خوابیده امتحانش کن، اگر پسندت شد بیا قیمتش را بده و اگر پسندت نشد هم مال خودم». و مشتری دست سَمانَه را مىگيرد مىبَرد پشتِ آن شتر که خوابیده.
مىبینم انگار پشتِ نخلها توی یک گودالى زير یک نخلى یک پيرمردِ عربِ ریشوی دندانريختهای که عِقالش روی سرش ول شده و غطرهاش پیچیده دورِ گردنش و نعلين دوبندیِ لیفِ خرمائیش افتاده کنار پایش، روی نجمه خوابیده و هی زور مىزند که شاید طویلش شق بشود برود توی مضیقِ نجمه، ولى طویلش همينکه کمی فشرده مىشود خم مىشود و برمىگردد به وسطِ قَمَرَین. بعدش مىآید لِنگ نجمه را باز مىکند که طویلش را بگذارد توی دَفّتَينش.
مىبینم انگار نجمه از سهروز پیش توی اين میدان ایستاده بوده و ازبس مشتریها به او دست کشیدهاند خسته و درمانده و ازخود بیزار است و آروزی مردن مىکند. مىبینم که دوانگشتش را مىآورَد هرچه زور دارد لبههای دَفّتَينش را ازهم مىگشاید تا آن طویلِ افتاده و نیممُرده گذاشته شود توی دَفّتَينش. طویلِ پيرمرد گذاشه مىشود توی دَفّتَين نجمه، و نجمه دو لبۀ دَفّتَينش را به هم مىآورد، پيرمرد احساس مىکند که طویلش گرم شد. مىپسندد، طویلش رفته توی دَفّتَين. دلال را صدا مىزند و به عربى مىگوید که «من اینرا مىبرم، یک جامهای چيزی بده بیندازم رویش که ببرمش. آن هم دوتا قاطر، آماده است». دلال مىگوید «ما مال را بىرخت مىفروشيم. رخت داری نداری خود دانی». پيرمرد دست نجمه را مىگيرد و همينطور که لخت است کمی مىبَرَدش، و عبای خودش را درمىآورَد مىاندازد روی نجمه که چشمِ مردِ نامحرم به تنش نیفتد. چشم مردِ نامحرم نباید به تنِ ناموسِ آدم مؤمن بیفتد.
سَمانَه را هم مىبینم که آنیکی عرب دستش را گرفته برده پشت آنیکی نخل توی گودالِ زير نخل خوابانده. مىبینم انگار سَمانَه که از سهروزِ پیش توی اين میدان ایستاده بوده صدها مشتری همهجایش را دست کشیدهاند و همهجای بدنش گُل اندخته و دارد مىسوزد، خوابیده روی زمین، لِنگش را باز کرده به خریدارش مىگوید: «ببين آقا! اين دَفّتَين را بنگر! تنگ است، برآمده است، خوشگل است، نورهبردار است، من مىارزم به قیمتى که دلال مىگوید». مشتری مىگوید: «من دَفّتَين را مىخواهم چه کنم، من مضیق مىخواهم». سَمانَه مىگوید: «اين مضیق از هر نظر آماده است، بیا دستت را بکن تویش نگاه اشکن، بیا طویلت را بکن تویش نگاه اشکن. من به تو قول مىدهم که به تفزدن هم احتیاج نداشته باشد، کافی است که طویلت را بگذاری رویش، خودش مىرود تو». و مىبینم که انگار سَمانَه در دلش دعا مىکند که «خدایا سه روز است که ایستادهام صدها مشتری به دَفّتَين و فَرخَتَين و قَمَرَين و مضیقم دست کشیدهاند، هزار جايم را نیشگون گرفتهاند، همهجايم دارد مىسوزد، خدایا کمکم کن که اين مرد بخردم و از اين مصیبت رها شوم». مىبینم که مشتری انگار دودل است. سَمانَه مىگوید: «ای مردِ تازی! من قول مىدهم که شبى سهبار طویلِ تو را بمکم و آبش را هم بخورم، مرا بخر که قیمتم مناسب است. اگر جز اين مىخواهی من قول مىدهم که شبى ده بار هرکس را که تو بیاوری بیندازم روی خودم که در عوضش او هم برود دوستش را بیاورد که سوارِ تو شود و وَاسجُد وَاقتَرِب کند». پيرمرد مىگوید: «حالا آمدی سرِ موضوع. مىخرمت. من کنیز مىخواهم که برايم مضیقِ مردانه بیاورد، تجربه داری؟» و مىبینم که سَمانَه مىگوید: «آری، خیلى خوب تجربه دارم، تو مرا ببر ببين که چه استادم! اگر نپسندیدی یک هفته بعد مرا بیاور بفروش، من قول مىدهم که یکهفته بعد هم به همين قیمت بخرندم».
مىبینم که انگار سوسن آنطرفتر ایستاده روی جهازِ شتر و دلال دارد صدا مىزند: «جاریه شيرازیه، دَفّتَينش تازه سبیل درآورده است مثل کماچ است دست نخورده است، مضیقش فقط یکسال استعمال شده آنهم توسط یک نفر، یک صاحب بیشتر نداشته، در بازیِ فَتحُ المَضیق استاد است، تجربه دارد با مردی که از استادان فَتحُ المَضیق است. بیا ببر، به یک اسب مىفروشیم، بیا بخر که مال مفت است». مىبینم که یک مشتری که ریشِ دراز دارد مىآید تِلَشکی با کف دستِ راستش مىزند روی قَمَرَين سوسن، به دَفّتَين سوسن دست مىکشد با انگشتهایش لبهای دَفّتَين را از هم مىگشاید و تویش را مىنگرد، من هم انگار توی دَفّتَينش را مىبینم. مشتری مىرود پشتِ سر سوسن دوطرفِ قَمَرَینش را مىگيرد و از هم باز مىکند و مىنگرد توی مضیقش، دلال به او مىگوید: «انگشتت را بکن توی مضیقش ببين چه تنگ و گرم و نرم است؟» مشتری انگشتِ شهادهاش را مىفرستد توی مضیقِ سوسن مىگرداند که امتحان اشکند، بعد انگشت وسطیش را به مضیق سوسن فرو مىکند تا ته و مىگردانَد و بيرون مىآورد، زرد شده است، مشتری به زردیِ روی انگشتش نگاهی مىکند، رنگش را ورانداز مىکند، انگشتش را به زمين مىکشد با خاکِ زمين پاک مىکند، بعد به بال عبایش مىکشد که شاید سجادهاش هم هست، و پاک مىکند، و باز نگاهی به قَمَرَين سوسن مىکند. دلال به مردِ ریشو مىگوید: «ببر که مفت است، یک اسب بده و ببرش».
آنورتر کنیز دیگری ایستاده و مشتری دارد جار مىزند: «جاریه تبریزیه»، و کفِ دستش را مىزند روی دَفّتَين او چِلَسپ چِلَسپ، و مىگوید: «اگر دَفّتَين تنگ و گرم و نرم مىخواهی از اين بهتر پیدا نمىکنى. بیا ببر که مال مفت است، به یک مادیان». مىبینم که کنیز چهرهاش را در هم کشیده است و توی دلش دارد مىگرید مىموید، ولى از ترس آنکه دلالش بزندش به زور لبخند مىزند.
آنورتر یک کنیزی ایستاده که شاید سی سالى دارد، دلال دست مىزند روی قَمَرَینش تَشک تَشک، و جار مىزند: «جاریه بلخیه، مفت است، به یک نرهخر، بیا ببر که مفت است، مضیقش مچ دست را مىبلعد، از اين بهتر گيرت نمىآید، لیلام اشکرديم، بیا ببر». مىبینم که یک پيرمردِ شکمگُندۀ کوتاهگردنى که ریشِ تُنَکِ سرخِ چرکینى دارد مىآید سهتا انگشتش را مىبَرد زير شکم کنیز، دست مىگذارد روی سینۀ کنیز و به عقب مىزند و سه انگشتش را فرومىکند توی دَفّتَين کنیز و کمی مىگرداند و به دلال مىگوید: «اين خیلى فراخ شده صدتا بچه از تویش درآمدهاند. من یک مادهخرِ هفتساله مىدهم اینرا مىبرم».
دلال مىگوید: «بیا پشتش بنگر که چه کفلى دارد! کفلِ آهو است. تَبارَکَ الله اَحسَنُ الخالِقین». و مشتری مىرود به قَمَرَين کنیز مىنگرد بدون آنکه به آن دست بزند، مىبیند که سطحِ قَمَرَینش تاول انداخته. مىگوید: «اینجایش که خیلى اذیت دیده». دلال مىگوید: «چيزی نیست، جای نیشگونهائی است که از سه روز پیش مشتریها گرفتهاند، ببرش، من قولِ شرف مىدهم، قولِ شرفِ عربی، که تا پسفردا جایش هم نمىمانَد».
مشتری سرش را بلند مىکند نگاهش را به کنیز دیگری مىاندازد که چندقدم آنوَرتر روی جهازِ شتر ایستاده و بدون آنکه چيزی بگوید مىرود پیش آنیکی کنیز که مال یک دلالِ دیگر است. اینهم سیسالى دارد، فَرخَتَینش بزرگ است و سرهای فَرخَتَینش توتیشکل و سرخِ آتشين است، دَفّتَين برآمدهاش را چنان مسحوق زدهاند که مثل آینه مىدرخشد.
مىبینم که دلالِ جاریه بلخیه خسته است، خِشمی است، و چوبش را برمىدارد و مىافتد به جانِ جاریه بلخیه، و مىگوید: «تو را باید همان اولش که غنیمتت کردند مىفرستادند تُردَست شوهرِ ملعونت که بروی توی آتش الهی شکنجه شوی و مار و عقرب بزنند به جانت». و آنقدر مىزند که کنیز از حال مىرود مىافتد روی زمين که خاکش تا پشت پا بالا آمده، دَفّتَينش پرِ خاک مىشود، مضیقش پرِ خاک مىشود. دلال دوباره بلند اشمىکند و دست مىزند زير بغلش و مىایستانَد روی جهازِ شتر، بالِ عبایش که حتماً سجادهاش هم هست را مىآورد دَفّتَين و مضیقِ کنیز را پاک مىکند، و جار مىزند: «لیلام است، مال مفت است بیا بردار، با یک مادهخر عوض مىکنم». مىبینم که انگار جاریه بلخیه توی دلش دارد مىموید برای شوهرش و بچههایش، خون مىگرید توی دلش. مىبینم که انگار همانروزی که او را غنیمت گرفتهاند دستهای عربِ شمشير به دستِ نَخَعی ريختهاند توی خانهشان، مردی که شوهر اين زن است و قبای دوچاکِ خراسانى دربر و کلاهِ گردِ خراسانى برسر دارد را مىبینم که انگار روی زمين افتاده غازیها با شمشيرشان پارهپاره اشکردهاند. مىبینم که دوتا دختر و یک پسر توی خانه هستند، اینها را غازیها به همراه اين زن که مادرشان است گرفتهاند برهنه کردهاند با طناب بستهاند و به غنیمت گرفتنِ اموالِ درون خانه پرداختهاند. مىبینم که اين زن، اینکه اکنون «جاریه بلخیه» است وقتى اینجا توی میدان نَخّاسان دارد ازدست نخاسش تازیانه مىخورد و برزمين مىافتد اینها را به یاد مىآورد و توی دلش خون مىگرید خون مىموید، و روبهآسمان مىکند، و انگار من مىشنوم که توی دلش مىگوید: «اين چه خدائی است سنگدل و ستمگر که به اینها به اين تازیها فرمانِ اين ستمها را داده تا به هرکه بردين آنها نیست اینگونه ستم کنند؟» و انگار مىشنوم که توی دلش مىموید و مىگوید: «دختران نازنینم که با خونِ جگرم پروردمشان اکنون کجایند، دردستِ چهگونه نخاسی گرفتارند یا چه کسی آنها را خریده و برده که مسلمان شانکند و کجایند؟» و مىبینم که پيرمردِ خشکِ چروکیدهای که خرِ پيری دارد افسار خرش را گرفته و مىآید نگاهی به جاریه بلخیه مىکند. نمىدانم چرا دلم گفت: «اين نمدمال است و ازبس نمد به دهان گرفته دندانهایش تراشیده و لبهایش سابیده شده است». من نمىدانستم که نمدمال چیست، ولى دلم گفت «اين پيرمرد نمدمالِ کوفی است که اینهمه بدبو است، و داندانهایش که سابیده شده و لبهایش که سابیده شده از گرفتنِ نمد است». نمدمالِ کوفی مىآید نگاهی به جاریه بلخیه مىکند، با دلال چانه نمىزند، خرِ پيرش را مىدهد و کنیز را بغل مىکند مىبَرد آنورتر عبای موئینش را درمىآورد مىاندازد رویش که چشم نامحرم به دَفّتَين و مضیق و قَمَرَين و فَرخَتَين کنیزش نیفتد. و مىبَرَدش سوار یک خرِ دیگر مىکند که ببردش، و خودش را مىچسپاند به خر کنیز و پیاده همراه خر مىرود و مرتب دستش را از زير عبائی که روی کنیز انداخته مىبرد و به ران کنیز مىکشد. کنیز دارد مىلرزد. نمىدانم چرا دلم مىگوید که کنیز از رنگ و بوی نمدمالِ کوفی چندی اشمىشود و از توی جگرش تا فرق سرش تا کفِ پایش مىلرزد. انگار موهای تنش هم از چندش دارد مىلرزد. و مىبینم که کنیز دارد توی دلش یکجوری مىلرزد که مىخواهد استفراغ کند، و یکمرتبه سرش را مىبَرَد پائين و استفراغش را مىریزد روی گردنِ خر. و نممدمالِ کوفی گردن خر را با بال عبایش پاک میکند.
دوباره مىبینم که نرجس انگار توی خانۀ والد بزرگوارِ من است و نمىداند که غازیانِ حضرتِ والد من چه لطفی در حقش کردهاند که پدر و مادرش را سقط کردهند و خودش را آوردهاند مادرم مسلمان اشکرده که روز قیامت شفیعش بشود و با خودش ببردش بهشت که همه چيز داشته باشد. اگر مجوسِ گبر مانده بود مثل پدر و مادرش وقتى مىمرد مىرفت توی آتشِ دوزخ و هیچکس هم شفیعش نمىشد که خدا ببخشایدش و از دوزخ آزاد شود. حالا جد بزرگوار والد مَعَظّم و مادر معظّمۀ من شفیعش مىشد و روز قیامت همراه مادر من مىرفت بهشت که کیف کند، فَتحُ المَضیق بازی کند با غِلمان، هر نوع بازی که دلش خواست بکند با غلمان، هرچه دلش خواست بخورد، آبِ کوثر بنوشد، کباب کبک بخورد لَحمِ طَير مِمّا یَشتَهون، شرابِ کافوری بخورد مِن کَأسٍ کانَ مِزاجُها کافورا، النگوی طلا دستش کند سِواراً مِن ذَهَبٍ، خلخال نقره پایش کند، جامۀ مَلَس و اطلسِ سبزرنگ بپوشد ثِیاباً خُضراً مِن سُندُسٍ و اِستَبرَقٍ، عين جامۀ حضرتِ بلقیس که رفته بود توی مضیقِ من.
… … …
با بانگِ اذان از خواب بیدار شدم. صبح بود و وقتِ ذکرالله. نمىدانم چرا یادم آمد که والدم همیشه به مادرم مىگفت: اَلا بِذِکرِ الله تَطمَئِنُّ القُلوب. اِنَّ الصَّلاةَ تَنهٰی عَنِ الفَحشاء وَ المُنکَر. و مادرم مىگفت:
بى نمـــازان بى حیــا و بى خـــدا / بانمــــازان بــاحیــــــــا و باخــــــدا
بىنمــــازان چون مجوسان خصمِ دین / بانمـــازان جمـــله اصحاب الیقـين
اگر میخواهید دنبال کنید اینجا را تِلِک بزنید
———————————————————————————————